نازی نازی ، تا این لحظه: 17 سال و 5 روز سن داره

نازنین نرگس نفس مامان

ارزوهای مامان

مامانجی دوست داره من هیچ وقت مریض نشم از مریضی خیلی بدش میاد اخه من به هیچ عنوان دارو نمیخورم مامانجی دوست داره من انقدر غذا بخورم تا بترکم ولی من دوست ندارم غذا بخورم من فقط دوست دارم اب بخورم فقط اب با اینکه بلدم بگم اب ولی میگم با مامانجی دوست داره من لالا کنم همش لالا لالا لالا صبح لالا ظهر لالا شب لالا افرین به من که مقاومت میکنم مامانجی دوست من هیچ وقتگریه نکنم مامانجی دوست داره من شکمو بشم ایشالا به ارزوهاش برسه این مامان من ...
23 ارديبهشت 1390

ددر

امروز هوس کردم بعدازظهر برم بیرون یه اب وهوایی عوض کنم   از اونجایی که باباجی کار داشت من وناناز باهم رفتیم  باباجی گفت که با کالاسکه ببر بچه رو  ولی من به خاطر اینکه تنها بودم حوصله حمل کالاسکه رو نداشتم اخه میخواستم برم پاساژ فردوسی انجا هم که پله برقیش خرابه خلاصه راه افتادیم ونانازی یه سواری حسابی از مامان گرفت البته با زور میخواست راه بره من نمیذاشتم  شوکه شدم از رفتارش اخه همیشه توی کالاسکه میشینه با یه چیز سرگرمش میکنم ولی حالا میدوید مغازه ها رو نگاه میکرد و هر جا دوست داشت وای میستاد من هم تصمیم گرفتم یه سواری حسابی بهش بدم  وقتی رسیدم پاساژ نرگس رو رها کردم  وای چه رفتار بانمکی دا...
23 ارديبهشت 1390

ددر

امروز هوس کردم بعدازظهر برم بیرون یه اب وهوایی عوض کنم از اونجایی که باباجی کار داشت من وناناز باهم رفتیم باباجی گفت که با کالاسکه ببر بچه رو ولی من به خاطر اینکه تنها بودم حوصله حمل کالاسکه رو نداشتم اخه میخواستم برم پاساژ فردوسی انجا هم که پله برقیش خرابه خلاصه راه افتادیم ونانازی یه سواری حسابی از مامان گرفت البته با زور میخواست راه بره من نمیذاشتم شوکه شدم از رفتارش اخه همیشه توی کالاسکه میشینه با یه چیز سرگرمش میکنم ولی حالا میدوید مغازه ها رو نگاه میکرد و هر جا دوست داشت وای میستاد من هم تصمیم گرفتم یه سواری حسابی بهش بدم وقتی رسیدم پاساژ نرگس رو رها کردم وای چه رفتار بانمکی داشت از در این مغازه میدوید در یه مغاز...
23 ارديبهشت 1390

ددر

امروز هوس کردم بعدازظهر برم بیرون یه اب وهوایی عوض کنم از اونجایی که باباجی کار داشت من وناناز باهم رفتیم باباجی گفت که با کالاسکه ببر بچه رو ولی من به خاطر اینکه تنها بودم حوصله حمل کالاسکه رو نداشتم اخه میخواستم برم پاساژ فردوسی انجا هم که پله برقیش خرابه خلاصه راه افتادیم ونانازی یه سواری حسابی از مامان گرفت البته با زور میخواست راه بره من نمیذاشتم شوکه شدم از رفتارش اخه همیشه توی کالاسکه میشینه با یه چیز سرگرمش میکنم ولی حالا میدوید مغازه ها رو نگاه میکرد و هر جا دوست داشت وای میستاد من هم تصمیم گرفتم یه سواری حسابی بهش بدم وقتی رسیدم پاساژ نرگس رو رها کردم وای چه رفتار بانمکی داشت از در این مغازه میدوید در یه مغاز...
23 ارديبهشت 1390

ددر

امروز هوس کردم بعدازظهر برم بیرون یه اب وهوایی عوض کنم از اونجایی که باباجی کار داشت من وناناز باهم رفتیم باباجی گفت که با کالاسکه ببر بچه رو ولی من به خاطر اینکه تنها بودم حوصله حمل کالاسکه رو نداشتم اخه میخواستم برم پاساژ فردوسی انجا هم که پله برقیش خرابه خلاصه راه افتادیم ونانازی یه سواری حسابی از مامان گرفت البته با زور میخواست راه بره من نمیذاشتم شوکه شدم از رفتارش اخه همیشه توی کالاسکه میشینه با یه چیز سرگرمش میکنم ولی حالا میدوید مغازه ها رو نگاه میکرد و هر جا دوست داشت وای میستاد من هم تصمیم گرفتم یه سواری حسابی بهش بدم وقتی رسیدم پاساژ نرگس رو رها کردم وای چه رفتار بانمکی داشت از در این مغازه میدوید در یه مغاز...
23 ارديبهشت 1390

ددر

امروز هوس کردم بعدازظهر برم بیرون یه اب وهوایی عوض کنم از اونجایی که باباجی کار داشت من وناناز باهم رفتیم باباجی گفت که با کالاسکه ببر بچه رو ولی من به خاطر اینکه تنها بودم حوصله حمل کالاسکه رو نداشتم اخه میخواستم برم پاساژ فردوسی انجا هم که پله برقیش خرابه خلاصه راه افتادیم ونانازی یه سواری حسابی از مامان گرفت البته با زور میخواست راه بره من نمیذاشتم شوکه شدم از رفتارش اخه همیشه توی کالاسکه میشینه با یه چیز سرگرمش میکنم ولی حالا میدوید مغازه ها رو نگاه میکرد و هر جا دوست داشت وای میستاد من هم تصمیم گرفتم یه سواری حسابی بهش بدم وقتی رسیدم پاساژ نرگس رو رها کردم وای چه رفتار بانمکی داشت از در این مغازه میدوید در یه مغاز...
23 ارديبهشت 1390

ددر

امروز هوس کردم بعدازظهر برم بیرون یه اب وهوایی عوض کنم از اونجایی که باباجی کار داشت من وناناز باهم رفتیم باباجی گفت که با کالاسکه ببر بچه رو ولی من به خاطر اینکه تنها بودم حوصله حمل کالاسکه رو نداشتم اخه میخواستم برم پاساژ فردوسی انجا هم که پله برقیش خرابه خلاصه راه افتادیم ونانازی یه سواری حسابی از مامان گرفت البته با زور میخواست راه بره من نمیذاشتم شوکه شدم از رفتارش اخه همیشه توی کالاسکه میشینه با یه چیز سرگرمش میکنم ولی حالا میدوید مغازه ها رو نگاه میکرد و هر جا دوست داشت وای میستاد من هم تصمیم گرفتم یه سواری حسابی بهش بدم وقتی رسیدم پاساژ نرگس رو رها کردم وای چه رفتار بانمکی داشت از در این مغازه میدوید در یه مغاز...
23 ارديبهشت 1390

ددر

امروز هوس کردم بعدازظهر برم بیرون یه اب وهوایی عوض کنم از اونجایی که باباجی کار داشت من وناناز باهم رفتیم باباجی گفت که با کالاسکه ببر بچه رو ولی من به خاطر اینکه تنها بودم حوصله حمل کالاسکه رو نداشتم اخه میخواستم برم پاساژ فردوسی انجا هم که پله برقیش خرابه خلاصه راه افتادیم ونانازی یه سواری حسابی از مامان گرفت البته با زور میخواست راه بره من نمیذاشتم شوکه شدم از رفتارش اخه همیشه توی کالاسکه میشینه با یه چیز سرگرمش میکنم ولی حالا میدوید مغازه ها رو نگاه میکرد و هر جا دوست داشت وای میستاد من هم تصمیم گرفتم یه سواری حسابی بهش بدم وقتی رسیدم پاساژ نرگس رو رها کردم وای چه رفتار بانمکی داشت از در این مغازه میدوید در یه مغاز...
23 ارديبهشت 1390

ددر

امروز هوس کردم بعدازظهر برم بیرون یه اب وهوایی عوض کنم از اونجایی که باباجی کار داشت من وناناز باهم رفتیم باباجی گفت که با کالاسکه ببر بچه رو ولی من به خاطر اینکه تنها بودم حوصله حمل کالاسکه رو نداشتم اخه میخواستم برم پاساژ فردوسی انجا هم که پله برقیش خرابه خلاصه راه افتادیم ونانازی یه سواری حسابی از مامان گرفت البته با زور میخواست راه بره من نمیذاشتم شوکه شدم از رفتارش اخه همیشه توی کالاسکه میشینه با یه چیز سرگرمش میکنم ولی حالا میدوید مغازه ها رو نگاه میکرد و هر جا دوست داشت وای میستاد من هم تصمیم گرفتم یه سواری حسابی بهش بدم وقتی رسیدم پاساژ نرگس رو رها کردم وای چه رفتار بانمکی داشت از در این مغازه میدوید در یه مغاز...
23 ارديبهشت 1390

ددر

امروز هوس کردم بعدازظهر برم بیرون یه اب وهوایی عوض کنم از اونجایی که باباجی کار داشت من وناناز باهم رفتیم باباجی گفت که با کالاسکه ببر بچه رو ولی من به خاطر اینکه تنها بودم حوصله حمل کالاسکه رو نداشتم اخه میخواستم برم پاساژ فردوسی انجا هم که پله برقیش خرابه خلاصه راه افتادیم ونانازی یه سواری حسابی از مامان گرفت البته با زور میخواست راه بره من نمیذاشتم شوکه شدم از رفتارش اخه همیشه توی کالاسکه میشینه با یه چیز سرگرمش میکنم ولی حالا میدوید مغازه ها رو نگاه میکرد و هر جا دوست داشت وای میستاد من هم تصمیم گرفتم یه سواری حسابی بهش بدم وقتی رسیدم پاساژ نرگس رو رها کردم وای چه رفتار بانمکی داشت از در این مغازه میدوید در یه مغاز...
23 ارديبهشت 1390